که بردن نامش ...
حکمت حرمت تمام قفل ها را از بین می برد ..
خدا همان شاه کلیدست
که قفلش را سال هاست بر دروازه ی قلبم زده ام .....
زهرامحدثی(گیلانی)



خدا کلمه ی مبهمی است ..
تنها ابهامی است ..
که من تمام عمر درگیرش بودم و هیچ نفهمیدم ...
خدایا باز شرمنده ام!
زهرامحدثی(گیلانی)
یادمان باشد
وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم
در برابرش مسئولیم
در برابر اشکهایش
شکستن غرورش
لحظه های شکستنش در تنهایی
و لحظه های بی قراریش
و اگر یادمان برود
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد
به گذشته که فکر میکنم خنده م میگیره
بیشتر که فکر میکنم خنده رو لبام خشک میشه
چرا یه اشتباهو دوبار تکرار کردم
چرا خودمو درگیر کردم
من که زندگی آرومی داشتم
خودم بودم و خدا
و یه آرامش خاص
ولی..
حیف شد
ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ قشنگِ ﺑﺪﻭﻥﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ
ﻣﺜﻞ ﺁﻭﯾﺨﺘﻦ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺳﺖ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
که ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻮﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﯼ
ﻭ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﯼ ﻧﻤﺎﻧﯽ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺏﺳﺖ
ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺖ خوﺏﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ، ﺍﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ، ﺑﺮﻩ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺖ
ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﭼﯿﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺧﯿﺎﻁ ﺧﻮﺑﯽ ﺷﻮﯼ
که ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺖ ﺍﻣﯿﺪ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺭﺧﺘﯽ ِ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﯿﺎﻭﯾﺰﯼ
ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ، ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯼ ﻫﺮ ﺁﺩﻣﯽ، ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﺴﺖ
و ﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ که همهی راههایت را هم، امروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست..
از زندگی آموختم هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست
آموختم کم آوردن، قسمتی از زندگیست
آموختم که گاهی وقتها هیچ واژه ای آرامت نمیکند
آموختم به بودن ها دیر عادت کنم و به نبودن ها زود، آدمها نبودن را بهتر بلدند
آموختم گاهی از زیاد نزدیک شدن، فراموش می شوی
آموختم گاهی برای بودن باید محو شد..
به این که بغضم از چی بود
به این که تو دلم چی نیست
تمام عمر خندیدم
تمام عمر شوخی نیست..
من و سکوت تلخ ...
نوشته های سرد ...
منمو بغضی نشسته تو غزل ...
منمو کابوس های نیمه شب ..
منمو درد و توهم و خیال ...
آه زندگی دست از سرم بر دار ...
می خواهم که به غزل خوانی یاران بروم ...
گوشه ی نشسته و بی جهت بنویسم ...
از دلی گرم ........
از شعری پر وزن ...
می خواهم به میهمانی خدا بروم ...
خدای من !
و خدای من برای ماندنش دلیل نمی خواهد دل می خواهد و نگاهی گرم ...
وخدای من برای ماندنش مدرک نمی خواهد شور می خواهد و کمی شعور ..
و خدای من برای ماندنش عشق می خواهد و یک دنیا شعر عاشقانه .....
زهرامحدثی(گیلانی)