اگه خسته شدی بازم بخون از من
اگه کهنه شدم بازم بمون با من
منم که حجم تنهایت و پر کردم
منم که عاشقونه با تو سر کردم
منم که خاطراتم از تو رد میشه
چه خوبه با تو حالم، بی تو بد میشه
منم که آسمونم با تو قسمت شد
تویی که گرمی دستات یه عادت شد

اگه خسته شدی بازم بخون از من
اگه کهنه شدم بازم بمون با من
منم که حجم تنهایت و پر کردم
منم که عاشقونه با تو سر کردم
منم که خاطراتم از تو رد میشه
چه خوبه با تو حالم، بی تو بد میشه
منم که آسمونم با تو قسمت شد
تویی که گرمی دستات یه عادت شد
داشتم زندگیم و میکردم
اومدی حالم و عوض کردی
این همه راهو اومدی که بری
که خرابم کنی و برگردی
همه چی خوب بود قبل از تو
عشق با من غریبگی میکرد
یه نفر داشت با خودش تنها
زیر این سقف زندگی میکرد
عطر تو این اتاق و پر کرده
این هوا اون هوای سابق نیست
اون که با بودنت مخالف بود
حالا با رفتنت موافق نیست
واسه چی اومدی که برگردی
برو اما به من جواب بده
سر خود اومدی.ولی اینبار
به منم حق انتخاب بده
اون که میگفت تا ابد اینجاست
حالا میگه بزار برگردم
داشتی زندگی تو میکردی
داشتم زندگیم و
عطر تو این اتاق و پر کرده
این هوا اون هوای سابق نیست
اون که با بودنت مخالف بود
حالا با رفتنت موافق نیست
برایم مهم نیست دیگران چه می گویند
مهم اینست باشد خوب حال دنیای من
آری دنیای من تو خوب باش
مردم را بی خیال
این مردم همان هایی اند که علم خیانتشان
شکست فرق آسمان
این مردم همان هایی اند که بستند فرات را
این مردم خیانت کردند به منجی خود
شک نکن شکستن تو
خیلی سبک تر می نشیند برایشان
تو اما خوب باش
این مردم همان کلاغان سیاهند
که می خراشد صدای سنگینشان سکوت ناب آسمان
فراموش کن مردم را
بگذار بگویند هر آنچه می خواهند
تو اما خوب باش
زهرامحدثی(گیلانی)
آری آرامشم
تورا بی رحمانه می خواهم
تمام دنیا بگویند دوستتت دارم
ولی دوستت دارم های تو
چه می کنند با این دل بیچاره من
تمام حرف های امشب
تنها گوشه ای از عشق من بود
ببین چقدر دوستت دارم
دیگر ببین نبودنت با این دل من چه می کند
تو عاشقانه مهربانی
دنیای مهربانت را برای من خالی کن
من
من تمام دنیای تو
من تمام دلت را می خواهم
تمامش را.........
زهرامحدثی(گیلانی)
عطرخاک نم خورده
عطر سبزه های بهاری
باد می پیچد در گوشم
آفتاب مستقیم سرم را نشانه گرفته
صدای قار قار کلاغ
کفش دوز طبیعت می دوزد کفشکی را
آهای باغبان کجایی؟مزرعه ات خالی شد
باز آ ببین که مترسک هایت چه کردند
باز آ ببین که عاشق شدند
هاااااای باغبان کجایی؟
کلاغ ها تاختند به مزرعه
باز آ چشمانم را ببین
چشمانم دگر ره خانه را به خود فراموش کردند
هااااای کجایی باغبان ؟
باز آ ببین که عشق همه چیز را با خود برد..
زهرا محدثی(گیلانی)
ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر،که هنوز،بعدصدهاشب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر ازمهر،به ما می خندد !
یا زمینی را که،دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شدو
نفسی از سر امیدکشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیرپاهایمان ریخت
تابگویند که هنوز،پرامنیت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تومراداری و من
هرشب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن گفتن ها
کار آن هایی نیست که خدارا دارند...
ماه من !غم و اندوه،اگرهم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات،از لب پنجره ی عشق،زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود که خداهست ،خدا هست!
اوهمانی است که در تارترین لحظه ی شب،راه نورانی امید
نشانم داد...
اوهمانی است که هرلحظه دلش می خواهد،همه زندگ ام،
غرق شادی باشد...
ماه من !
غصه اگر هست !بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه را...!
این همه غصه و غم،این همه شادی وشور
چه بخواهی یا نه!میوه یک باغند
همه را باهم وبا عشق بچین..
ولی از یادمبر،
پشت هرکوه بلند،سبزه زاری است پراز یاد خدا
ودر آن باز کسی می خواند،
که خداهست!خداهست!
وچرا غصه؟چرا !؟!
عاشقانه هایی که می نویسم برایت لالایی های هر شب و ترانه ی هر روز من است دلم به دفتری از تو تبدیل شده شعرهایم را هرکس خواند ندیده عاشق ات شد.دیگر ببین دلم از دوریت چه می کشد تمام دنیا بگویند:دوستت دارم،دوستت دارم های تو چیزدیگریست .نمی دانم کجایی،چه می کنی،چه می خوانی،به کدام قبله سجده می کنی ...نمی دانم سقف زندگی ات چیست.من فقط می دانم شب که سر بر بالش می گذارم یا روزها که در کنار جدول آرام قدم می زنم یاوقتی که برایت می نویسم
حواست بهم هست.
زهرامحدثی(گیلانی)
کاروان می رود پیاده نرو
عشق می رود سواره نرو
باد می خواند کنایه نرو
پیک می رود کناره نرو
کوه می لرزد سرانه نرو
دل می خواند بهانه نرو
باران می بارد عاشقانه نرو
زهرامحدثی (گیلانی)
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فکر تایکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند تنهایی
نیست رنگی که بگوید بامن
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم بر دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل این است که شب نمناک است
دیگران راهم غم است به دل
غم من لیک غمی غمناک است
"سهراب سپهری"