باران می بارد ..
دخترکی زیر باران ..
دستانی سرد و تنها..
دلی رنجور و تنگ ...
قدم هایی سست ..
موهایش را مرتب می کند ..
چتر عصایی در دست ..
شعر غمگینی در دل ..
صدایی آمیخته با بغض ..
طعنه ی عابر ها ..
می شمارد قطره های اشکش را ..
یکی ...دو تا ...سه تا ...
غرق می کند باران
اشک ها و دفتر و .....خودش را ..
صدای فریادی از دور ..
نـــــــــــــــه .........
و شعری که هیچ گاه به زبان نیامد!
زهرامحدثی(گیلانی)