سکوت سردی نوید پاییز می شود... 
جیک جیک گنجشکان زیر باران محو می شود... 
بچه ای می کشد چادر مادر را 
نشانی مداد رنگی روی ویترین دیده می شود.. 
صدای سوز زمستان فرمانروایی می کشد 
به رخ تابستان... 
یاد آور طولانی ترین شب سال..
یادآور قهوه ای تلخ و کتاب باز مانده ی منزوی 
زندگی می کنیم بی بازگشت.. 
هر روز مثل دیروز!! 
و چه مومنیم ما به مولایمان علی! 
زندگی می کنیم در پی بردگی زمانه
در پی انشاءالله های انجام نشدنی.. 
زندگی میکنم ما؟؟؟
از هم دریغ می کنیم خوشی های لحظه ای را حتی
بر هم میزنیم لبخند های دروغکی انگار
قلم های سرد.. دفتر سفید! 
شاید فردایی در کار نباشد! 
درست زندگی کنیم!
با هم مهربان باشیم! 
شاید زمانی برای گفتن دوستت دارم دیگر نباشد! 
شاید قهر هایمان مهر سکوت ابدی شوند...
درست زندگی کنیم... 
با هم مهربان باشیم! 
زهرامحدثی (گیلانی)